شعر عاشق

ابیات زیبایی که دوست شان دارم

شعر عاشق

ابیات زیبایی که دوست شان دارم

۱۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «حامد عسکری» ثبت شده است

شانه برای زلف پریشان چه فایده؟

خانه برای بی سر و سامان چه فایده؟ 

بر ساقه های سوخته از زخم رعد و برق

رنگین کمان چه فایده؟ باران چه فایده؟ 

بادی که از حوالی یوسف گذر نکرد

گیرم رسید بر در کنعان...چه فایده؟ 

وقتی که چشم های کسی می کُشد تو را

چاقوی دسته نقره زنجان چه فایده؟ 

با یاد دوست غیر تلنبار بغض و آه...

هی گوش دادن « شجریان » چه فایده؟

حامد عسکری

پ‌ن1)تو لبی مثل نباتِ ته چایی داری

من لبی سوخته از آهِ به قلیان دارم

پ‌ن2)فکر کن گنجشک باشی و ببینی گردباد

جفت معصوم تو را از آشیان برداشته

بشکند دستش گلم! هر کس تو را از من گرفت

کیسه‌ی باروت از ستارخان برداشته

پ‌ن3)اصلا از این به بعد شما باش و شانه‌هات

ما را برای گریه سرِ آستین بس است

۳ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ ارديبهشت ۹۳ ، ۰۸:۲۹
امید

به قفس‌سوخته گیریم که پر هم بدهند

ببرند از وسط باغ گذر هم بدهند

حاصل این همه سال انس گرفتن به قفس

تلخ کامی‌ست اگر شهد و شکر هم بدهند

همه‌ی غصه‌ی یعقوب از این بود که کاش

باد ها عطر که دادند ...خبر هم بدهند

ما که هی زخم زبان از کس و ناکس خوردیم

چه تفاوت که به ما زخم تبر هم بدهند

قوت ما لقمه ی نانی‌ست که خشک است و زمخت

بنویسید به ما خون جگر هم بدهند

دوست که که دل‌خوشی‌ام بود فقط خنجر زد

دشمنان را بسپارید که مرهم بدهند

خسته‌ام مثل یتیمی که از او فرفره‌ای

بستانندو به او فحش پدر هم بدهند

حامد عسکری

پ‌ن1) عشق قلیانی است با طعم خوش نعنا دو سیب

می‌کشی آزاد باشی، مبتلا تر می‌شوی!

پ‌ن2) لاک پشتی خسته و پیرم که گریه کردنم

از صدای خنده‌ی پروانه پنهانی‌تر است

پ‌ن3) زندگی این نیست... اما برای خیلی‌ها این بود زندگی ( دانلود )

راستی فیلم زندگی جای دیگری است هم پر بدک نبود. هر چند خیلی جاهایش را نپسندیدم... در جشنواره دیدم. شنیدم آمده در سینما.

۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ ارديبهشت ۹۳ ، ۲۰:۰۱
امید

گریه بر سجاده.... یا بر شانه ی یاری عزیز...

ای خدا ما با کدامین کارها زیباتریم؟

(حامد عسکری)

۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۲ ، ۱۵:۳۶
امید

سرمایه ی هر مردی

دلتنگی و درداشه

احساسی ترن مردا

بین خودمون باشه...

حامد عسکری

۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ دی ۹۲ ، ۲۰:۵۵
امید

نبودی ... بغض کردم ... حرفها را خود خوری کردم ...

دلم ارگ است و ارگ از خشت ... ویران شد ... چه ویرانی...

حامد عسکری

۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ دی ۹۲ ، ۱۸:۵۹
امید

دست و پا بسته و رنجور به چاه افتادن

به از آن است که در دام نگاه افتادن 

سیب شیرین لبت باشد و آدم نخورد؟

تو بهشتی و چه بیم از به گناه افتادن 

لاک پشتانه به دنبال تو می آیم و آه

چه امیدی که پی باد به راه افتادن؟  

آخر قصه ی هر بچه پلنگی این است...

پنجه بر خالی و در حسرت ماه ...افتادن  

با دلی پاک ،دلی مثل پر قو سخت است

سرو کارت به خط و چشم سیاه افتادن 

من همان مهره ی سرباز سفیدم که ازل

قسمتم کرده به سر در پی شاه افتادن 

عشق ابریست که یک سایه ی آبی دارد

سایه اش کاش به دل گاه به گاه افتادن

حامد عسکری

۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ آذر ۹۲ ، ۱۱:۰۵
امید

عشق بعضی وقتها از درد دوری بهتر است

بی قرارم کرده و گفته صبوری بهتر است

توی قر آن خوانده ام... یعقوب یادم داده است:

دلبرت وقتی کنارت نیست کوری بهتر است

نامه هایم چشمهایت را اذیت می کند

درد دل کردن برای تو حضوری بهتر است

چای دم کن... خسته ام از تلخی نسکافه ها

چای با عطر هل و گلهای قوری بهتر است

من سرم بر شانه ات ؟..... یا تو سرت بر شانه ام؟

فکر کن خانم اگر باشم چه جوری بهتر است ....؟

حامد عسکری

۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ آذر ۹۲ ، ۱۱:۰۵
امید

پوشیده بودی برایم، آبی‌ترین دامنت را 

باد کولر تازه کرده گلهای پیراهنت را

می‌آوری روی ایوان بی‌روسری، بی‌گل‌سر

در دست سینی چایی، برگونه خندیدنت را

حالا گپ و حال و احوال، حالا کنارت نشستم

دل داده ام با سکوتم، احوال پرسیدنت را

با این بهانه که باید از باغ خرما بچینی

رفتی و من یک دل سیر، دیدم خرامیدنت را

بعد از گپ و فال و چایی، یک دسته ماهی قرمز

چشم انتظارند درحوض، باز استکان شستنت را

باغی غزل نذر کردم یک بار دیگر ببینم

لبخندهای عجین با نارنج و آویشنت را

.....

هر بار میرم ولایت، بی‌بی‌م با گریه می‌گه:

ترسم از اینه بمیرم آخر نبینم زنت را

حامد عسکری

پی نوشت:

- مدیون منی اگر شب هفتم من

با دامن آبی ات نرقصی بانو....

۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ آذر ۹۲ ، ۱۱:۰۳
امید

خسته ام، همچو یتیمی که از او فرفره‌ای

بستانند و به او فحش پدر هم بدهند...

۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۹۲ ، ۰۶:۴۰
امید

اصلاً قبول، حرف شما، من روانی‌ام

من رعد و برق و زلزله‌ام، ناگهانی‌ام

این بیت‌های تلخِ نفس‌گیرِ شعله‌خیز

داغ شماست خیمه زده بر جوانی‌ام

رودم، اگر چه بی‌تو به دریا نمی‌رسم

کوهم، اگر چه مردنی و استخوانی‌ام

من از شکوه روسری‌ات کم نمی‌کنم!

من، این منِ غبار، چرا می‌تکانی‌ام؟

 بگذار روی دوش تو باشد یکی دو روز

این سر، که سرشکستۀ نامهربانی‌ام

کوتاه شد سی و سه پل و دو پلش شکست

از بعد رفتنت گل ابروکمانی‌ام

شاعر شنیدنی است ولی دست روزگار

نگذاشت این که بشنوی‌ام یا بخوانی‌ام

این بیت آخر است، هوا گرم شد، بخند

من دوست‌دار بستنی زعفرانی‌ام

حامد عسکری

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۹۲ ، ۱۰:۱۴
امید

سلام سوژه ی نابم برای عکاسی

ردیف منتخب شاعران وسواسی 

سلام هوبره ی فرش های کرمانی

ظرافت قلیان های شاه عباسی 

تجسم شب و باران و مخمل نوری

تلاقی غزل و سنگ یشم و الماسی 

و ذوالفنون شب چشم تو را سه تار زد

به روی جامه دران با کلید سُل لا سی 

دعا دعای همان روزگار کودکی است

"خدا تُنَد ته دُباله تو مال من باسی"

حامد عسگری

۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ آذر ۹۲ ، ۱۹:۴۷
امید

با من برنـــــو به دوش یاغی مشروطه خواه

عشق کاری کرده که تبریز می سوزد در آه

بعدها تاریخ می گوید که چشمانت چه کرد؟

با من تنهــــا تــــر از ستارخان ِ بــــی سپاه

موی من مانند یال اسب مغرورم سپید

روزگار من شبیه کتـــــری چوپان سیاه

هرکسی بعد از تو من را دید گفت از رعد و برق

کنده ی پیر بلوطـــی سوخت نه یک مشت کاه

کاروانی رد نشد تا یوسفی پیدا شود

یک نفر باید زلیــخا را بیاندازد بــه چاه

آدمیزادست و عشق و دل بــه هر کاری زدن

آدم ست و سیب خوردن آدم ست و اشتباه

سوختم دیدم قدیمی ها چه زیبا گفته اند

"دانه ی فلفل سیاه و خال مهرویان سیاه"

۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ آذر ۹۲ ، ۱۹:۴۶
امید

9

چون شیر عاشقی که به آهوی پرغرور

من عاشقـــم به دیدنت از تپه های دور

من تشنــه ام بـــــــه رد شدنت از قلمرو ام

آهو ! بیا و رد شو از این دشت سوت و کور

رد شو که شهر گل بدهد زیر ردِّ پات

اردیبهشت هدیه بده ضمن ِهر عبور

آواره ی نجـابت چشمان شرجــــی ات

توریستهای نقشه به دست بلوند و بور

هـرگــــــاه حین گپ زدنت خنده می کنی

انگار ذوالفنون زده از اصفهان به شور*

دردی دوا نمی کند از من ترانه هام

من آرزوی وصل تو را می برم به گور

مرجان ! ببخش "داش آکلت" رفت و دم نزد

از آنچـــه رفت بر سر این دل ، دل صبــــــور

تعریف کردم از تــــو ، تــو را چشم می زنند

هان ای غزل ! بسوز که چشم حسود کور

حامد عسکری

* دستگاههای موسیقی و استاد ذوالفنون!

۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ آذر ۹۲ ، ۱۹:۴۴
امید

6

شربت توت سیاه است آنچه بر لب ریخته

تشنه‌ها را تشنه تر کرده لبالب ریخته

میرعماد امشب چلیپایی به رقص آورده یا

گیسویی بر شانه لختی مورب ریخته؟

جان فدای خالقی که در دهان کوچکت

چند مروارید غلتان مرتب ریخته

خالقی که چشم هایت را پدید آورده و

قطره ای از آن میان کاسه شب ریخته

من اتاقم را همین دیشب مرتب کردم و

اسمت آمد ... گوشه گوشه یاس و کوکب ریخته

عسکری ترین حامد!

۱ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ آبان ۹۲ ، ۱۰:۳۷
امید

5

تو را هر قدر عطر یاس و ابریشم بغل کرده

مرا صدها برابر غصه و ماتم بغل کرده

زمستان می رسد گلدان خالی حسرتش این است:

چرا شاخه گل مهمان خود را کم بغل کرده؟

چه ذوقی می کند انگشترم هربار میبیند

عقیقی که برآن نام تو را کندم بغل کرده

چنان بر روی صورت ریختی موی پریشان را

که گویی ماه را یک هاله مبهم بغل کرده

لبت را می مکی با شیطنت انگار در باران

تمشکی سرخ را نمناکی شبنم بغل کرده

دلیل چاک پشت پیرهن شاید همین باشد:

زلیخا یوسفش را دیده و محکم بغل کرده...

عسکری

۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ آبان ۹۲ ، ۱۰:۳۷
امید

4

هر نسیمی که نصیب از گل و باران ببرد

می تواند خبر از مصر به کنعان ببرد 

آه از عشق که یک مرتبه تصمیم گرفت:

یوسف از چاه درآورده به زندان ببرد 

وای بر تلخی فرجام رعیت پسری

که بخواهد دلی از دختر یک خان ببرد 

ماهرویی دل من برده و ترسم این است

سرمه بر چشم کشد،زیره به کرمان ببرد 

دودلم اینکه بیاید من معمولی را

سر و سامان بدهد یا سر و سامان ببرد 

مرد آنگاه که از درد به خود میپیچد

ناگزیر است لبی تا لب قلیان ببرد 

شعر کوتاه ولی حرف به اندازه ی کوه

باید این قائله را "آه" به پایان ببرد 

شب به شب قوچی ازین دهکده کم خواهد شد

ماده گرگی دل اگر از سگ چوپان ببرد!

حامد عسکری

 

بیت آخرش رو خیلی دوست دارم...بیت قلیان هم چیز خوبی است!

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ آبان ۹۲ ، ۱۰:۱۷
امید

3

خدمت شروع شد، تاریک و تو به تو

بی عکس نامزدش، بی عکس «آرزو»

شب های پادگان، سنگین و سرد بود

آخر خدا چرا؟... آخر خدا چگو....

نه... نه نمی شود، فریاد زد: برقص...

در خنده ی فروغ، در اشک شاملو...

توی کلاهِ خود، لاتین نوشته بود
"Your hair is black, Your eyes are blue''

خاتون تو رو خدا،سر به سرم نذار

این جا هوا پسه، اینجا نگو نگو

یک نامه آمد و شد یک تراژدی

این تیتر نامه بود: «شد آرزو عرو...
س» و ستاره ها چشمک نمی زدند

انگار آسمان حالش گرفته بود

تصمیم را گرفت، بعد از نماز صبح

با اشک در نگاه، با بغض در گلو

بالای برج رفت و ماشه را چکاند

با خون خود نوشت: «نامرد آرزو... »

حامد عسکری

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ آبان ۹۲ ، ۱۰:۱۶
امید

2

دیدن و شنیدنم که بی حس شده است

تنگ است دلم شبیه خس خس شده است

دیگر چه کسی دوا کند درد مرا

از بخت بدم طرف مهندس شده است

 

ای ماه زلال برکه، ای شاه پری

که از غزل نگفته هم تازه تری

هر هفته فقط سه شنبه ها می آیی

دانشکده را به هم بریزی و بری

 

شب دلواپسی ها هرقدر بی ماه تر بهتر

که شاعر در شب موهای تو گمراه تر بهتر

برای شانه های شهر متروکی شبیه من

تکانهای گسل یکدفعه و ناگاه تر بهتر

چه فرقی می کند من چند سر قلیان عوض کردم ؟

برای قهوه چی ها مرد خاطر خواه تر بهتر

ندانستی که روی بیت بیتش وزن کم کردم

نوشتی شعرهایت شادتر کم آه تر بهتر

نه اینکه قافیه کم بود نه ! در فصل تابستان

غزل هم مثل دامن هرقدر کوتاه تر بهتر

 

اینها هم قاطی پاتی است! بعضی مال حامد عسکری عزیز است... 

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ آبان ۹۲ ، ۲۰:۱۱
امید

1

- شال قرمز سر نکن، من را هوایی تر نکن... گاوها با رنگ قرمز زود قاطی می‌کنند...

- هم ریمل و خط و سرمه‌اش کم شده است
هم بستن روسریش محکم شده است
از برکت ‌عمره‌های دانشجویی
این ترم فرشته خانم آدم شده است

- تنها غزل کلاس‌مان بود و رفت
انگار که اهل آسمان بود و رفت
دلتنگ شدم براش آموزش گفت
او ترم گذشته میهمان بود و رفت

حامد عسکری

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ آبان ۹۲ ، ۱۹:۱۶
امید